سطرهای سفید

فیروزه‌خانه‌ای نذر حضرت هشتم

سطرهای سفید

فیروزه‌خانه‌ای نذر حضرت هشتم

سطرهای سفید

کافی‎ست نگاهی به سطرهایم بیندازی
تا روسفید شوند و
بال در بیاورند.

حتی شاید
روی گنبدت بنشینند و
- کبوترانه -
سلامم را به تو برسانند... .
____________________________________

کانال تلگرام سطرهای سفید:
https://telegram.me/satrhayesefid8

کاری به فروید ندارم؛ اما به نظر من تنها چیزهایی که از یاد آدم‌ها نمی‌روند «ترس‌ها» هستند.

لااقل درمورد من یکی که این‌طور است. من، آدم احساسیِ حواس‌پرتی که موقع راه رفتن در خیابان، حواسم در معرض برگی که بالای سرم تکان می‌خورد هم هست و سرم را که بلند می‌کنم دیگر یادم می‌رود دو قدم جلوترم چاله‌ای است که ماه‌هاست هر روز دارم از آن عبور می‌کنم... منی که تا کتابفروشی می‌روم دنبال کتابی و کتاب دیگری حواسم را پرت خودش می‌کند و به خانه که می‌رسم یادم می‌افتد دنبال چیز دیگری بوده‌ام... این منِ حواس‌پرت (و شاید هم هزارحواس)، تنها چیزی به خاطرم می‌ماند که تا مغز استخوانم نفوذ کرده باشد و با رگ و ریشۀ قلبم آن را حس کرده باشم؛  تنها چیزی که از آن «ترسیده» باشم... آن‌طور ترسی که دست‌های همیشه گرمم را یخ می‌زند و چشم‌هایم دیگر هیچ‌جا را نمی‌بینند جز افکار موهومم که تندتند تصویرسازی می‌کنند و من را مثل مخاطب رمان‌های سیال ذهن، وسط معرکه گیج و گنگ تنها می‌گذارند...

یادم است 5سالگی‌ام را؛ شبی که تا صبح سرم را زیر پتو کرده بودم و عرق می‌ریختم و هر آن منتظر کسی بودم که مرا از رختخواب بیرون بکشد و بدزدد. چون قبل از خواب از پنجره، چراغ‌های روشنی را در دوردست‌ها دیده بودم که با خودم خیال کرده بودم حتماً این نور کشتی‌های دزدهای دریایی است که دارند سراغ من می‌آیند! به خیال کودکی‌ام می‌خندم، اما آن شب آن‌قدر ترسیده بودم که در تاریکی بلند شدم عروسک‌هایم را آوردم و کنار دیوار چیدم تا تنها نباشم. مامان کمی آن‌طرف‌تر بود، اما هیچ‌کس نباید راز مرا می‌دانست... من ترسیده بودم...

یا آن سال‌های نوجوانی را؛ شبی که فکر شومی به سرم افتاده بود که مرا یک شب دیگر تا صبح زیر پتو نگه داشت؛ این بار تمام مدت طوری هقه می‌زدم از گریه که شبیهش را کمتر یادم است. چیزی به دلم انداخته بود که نکند فردا صبح... دیگر... حتی همین حالا هم نمی‌توانم تکرارش کنم... می‌ترسیدم... آن ترس را که تمام تنم را به لرزه انداخته بود، هنوز با تمام وجود می‌توانم حس کنم...

ترس‌ها موجودات عجیبی هستند. گاهی آدم را فراری می‌دهند از خودشان، گاهی آدم را سرجایش خشک می‌کنند و گاهی حتی چیزی گردن آدم می‌اندازند و نرم‌نرم به سمت خودشان می‌کشند... . ترس‌ها کوچک می‌شوند، بزرگ می‌شوند، کوچک می‌کنند، بزرگ می‌کنند...

این‌ها را همه گفتم که بگویم سال‌هاست ترسی را با خودم نگه داشته‌ام، بزرگ کرده‌ام و هروقت از سرم پریده، به خودم یادآوری‌اش کرده‌ام. این ترس را مدت‌ها سردرِ وبلاگم نوشته بودم و هرروز به خودم و دیگران نشانش می‌دادم؛ این تنها ترسی بود و هست که عاری ندارم دیگران بدانندش.

وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَى

قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ کُنْتُ بَصِیرًا

قَالَ کَذَلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذَلِکَ الْیَوْمَ تُنْسَى

 

و هر کس از یاد من دل بگرداند در حقیقت زندگى تنگ [و سختى] خواهد داشت و روز رستاخیز او را نابینا محشور مى ‏کنیم.
 مى‏‌گوید پروردگارا چرا مرا نابینا محشور کردى با آنکه بینا بودم؟!

 مى‏فرماید همان‌طور که نشانه‏هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همانگونه فراموش می‌شوى.

خودم را تصور می‌کنم در پهنۀ قیامت با سر و صداهایی موهوم در اطرافم که هرچه سر می‌چرخانم و چشم می‌گردانم، چیزی نمی‌بینم جز تاری مطلق... می‌پرسم چرا... و جواب را که می‌شنوم... انگار برایم آشناست... انگار بارها از آیه های آخر «طه» که می‌گذشته‌ام، این صحنه‌ها مقابل چشم‌هایم جان گرفته و از پایم انداخته... انگار یادم می‌آید که... یادم رفته چیزهایی را...

آن «واماندگی»، آن«رهاشدگی» آن «بی‌پناهی» لحظه‌ای که تمام الهی لاتکلنی الی نفسی‌هایم را اجابت ناشده می‌بینم، آن لحظه‌ای که بلاتکلیف مانده‌ام وسط معرکه و نه کسی را می‌بینم و نه کسی مرا می‌بیند، آن «ترس» را... خدا نصیب نکند... بحق هذا القرآن... که چندشب پیش سرگرفتم و دلم پیش طه می‌تپید...

این گفتگوی طه‌یی، این چند آیۀ سورۀ طه، بزرگ‌ترین ترس زندگی من است. این ترس را کنار خودم نگه داشته‌ام، حتی بزرگ کرده‌ام که هیچ‌وقت فراموشش نکنم و تک‌تک این 665 کلمه، یک یاد-آوری بود.

۳ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۲
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی


یکی از آیات قرآن که به وجود امیرالمومنین تفسیر شده و نازل به علوم ایشان است، آیۀ معروف سوره رعد است. از امیرالمومنین(ع) سؤال شد که سرآمد فضائل شما چیست؟ حضرت در پاسخ این آیه را فرمودند: «وَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً»(رعد/43)، ای پیغمبر ما، کفار ادعا می‌کنند که شما رسول نیستی و حرف‌هایی که می‌زنی از طرف خودت است و خودت به دنبال اقدامات اصلاح‌طلبانه هستی! ای پیامبر ما، به این‌ها بگو من دو شاهد دارم که گواه رسالت من هستند و این دو مرا کفایت می‌کند و با بودن این دو پذیرفتن یا نپذیرفتن شما برایم فرقی ندارد؛ این دو شاهد عبارتند از: «قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی‏ وَ بَیْنَکُم»، یکی الله تبارک و تعالی است که شاهد رسالت من است و دیگر شاهدی که در کنار نام خداوند آمده است: «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب»، آن کسی است که همه علم الکتاب در نزد اوست و در روایات آمده است که منظور، حضرت علی (ع) است. این علم الکتاب همان کتابی است که «وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاَّ فی‏ کِتابٍ مُبینٍ»(انعام/59)، هیچ تر و خشک و هیچ ریز و درشتی نیست مگر این که در آن ثبت شده است. یکی از اسامی امیرالمومنین در قرآن این است: «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ»، کسی که همه علم الکتاب در نزد اوست.

امام صادق(ع) از یکی از شیعیانش پرسیدند: نظر دوستداران ما راجع به امیرالمومنین و مقایسۀ ایشان نسبت به سایر انبیا چیست؟ او گفت: آقا، منظور شما کدام ویژگی حضرت است؟ فرمودند: علم ایشان، پاسخ داد: آنان امیرالمومنین را خیلی بزرگ می‌دانند، اما انبیاء را اعلم از ایشان می‌دانند. حضرت پاسخ دادند: خیر، امیرالمنین افضل هستند. آن شخص با تعجب پرسید: آیا واقعاً امیرالمنین از همه انبیا افضل هستند؟! حضرت فرمودند من می گویم هرچه نزد همه انبیا بود نزد امیرالمومنین است، آن‌وقت تو می‌گویی امیرالمونین افضل است یا انبیاء اولوالعظم؟!

انسان نباید دنبال استاد بگردد، زیرا استاد هست، ولی شاگرد نیست! امیرالمومنین فقط سلمان را داشت که تازه نتوانست همۀ علوم را به او هم بگوید. چرا که در روایات داریم که ائمه گفته‌اند علم ما آنقدر سنگین است که حتی انبیاء هم نمی توانند آن را تحمل کنند. فرمود اگر آن علمی را که به سلمان گفتیم ابوذر بداند نمی تواند تحمل کند «وَ اللَّهِ لَوْ عَلِمَ أَبُو ذَرٍّ مَا فِی‏ قَلْبِ‏ سَلْمَانَ‏ لَقَتَلَهُ»، ابوذر اگر بداند چه در قلب سلمان می گذرد او را می کشد.

بنابراین علم امیرالمومنین که یکی از خصوصیات ایشان است موجب آگاهی ایشان به کائنات و احوال انسان هاست.

بنابراین سرچشمه علم امیرالمومنین، علم الهی است و همه علومی که در نزد نبی اکرم است در خدمت امیرالمومنین است؛ لذا اگر کسی می خواهد به علم برسد باید نزد نبی اکرم بیاید؛ چون همه علم را خداوند به ایشان داده است و باب این علم نیز امیرالمومنین است «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ‏ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا». اگر کسی می خواهد درهای معرفت الهی به رویش باز شود باید نزد امیرالمومنین برود.

 

متن کامل سخنرانی جلسه اول ماه رمضان حرم رضوی/ حقیقت علم امیرالمومنین با توجه به صاحب علم الکتاب بودن و وسعت آن در سایت آیت الله میرباقری +

۷ نظر ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۰
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

دیگر شماره‌اش دستم نیست و البته چون فخری نیست، نمی‌شمارم. اما خیلی سال است که روزهای رمضان، عهدی دارم با کلامِ خدا که هر روز، سطر سفیدی بزنم از آیه‌هایش. تا سال‌های قبل، پای منبر دلم می‌نشستم و هرچه می‌گفت، می‌نوشتم. امسال اما... دلم را ساکت کردم و خواستم این‌بار فقط گوش کند... حتماً حرف‌های بهتری هست.

محرم را پای صحبت‌های حاج‌آقا میرباقری نشستم. از معدود منبرهایی بود که هم شورم می‌داد و هم شعورم. دوست داشتم حرف‌هایش را. امسال رمضان را هم، پای همین منبر می‌خواهم بنشینم. شما هم بفرمایید...

 

 

 

 

 

  • سطرهای سفید سال‌های پیشین، با برچسب «روزآیه‌نوشت‌های رمضان» در طبقات وبلاگ قابل دسترسی است.
۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۷
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

نمی‌دانم کدام شهر بودم؛ اما یکی از شهرهای نزدیک تو بود. همین که سوار قطار می‌شدم، نیم‌ساعت بعد حرمت بودم.

حرم فرق داشت؛ شبیه هیچ‌کدام از عکس‌های تاریخی حرمت که دیده‌ام نبود؛ اما قدیمی بود... آن‌قدر کوچک بود که آدم هرکجایش سرک می‌کشید، ضریح را می‌دید...

رنگ‌ها گرم بود و آدم‌ها انگار سال‌ها بود در حرم نشسته بودند و زیارت‌نامه می‌خواندند و دعا می‌کردند و گریه می‌کردند... انگار مال آن‌جا بودند... انگار جزئی از حرم بودند...

هیچ‌وقت این حس کهنۀ نزدیک زیارت را حس نکرده بودم که پریشب در خواب...

 

ذره ام

۱ نظر ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۶
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

بعد از سال‌های نوجوانی و گشت‌وگذار در هزارویک‌توی کتاب‌های جورواجور بود که فهمیدم «هر کتابی ارزش خواندن ندارد». اما به خاطر آوردن صحبتی از استادی، باعث می‌شود گاهی کتابی بخوانم که در مرز باریکی با جملۀ بالا قرار دارد. می‌گفت: «مخالف‌خوانی کنید؛ بگذارید ذهنتان به چالش کشیده شود و هر استراتژی که در پیش می‌گیرید، محکم شود». و من می‌دانستم به پشتوانۀ همین جمله است که کتاب «با دست من گلوی کسی را بریده‌اند» را می‌خوانم؛ کتابی که نام دهشت‌انگیزش سال‌ها خواندنش را به تعویق انداخته بود.

با دست من گلوی کسی را بریده‌اند، مجموعه‌ای است از چهارپاره‌ها، مثنوی‌ها و غزل‌های روایی بلند که در سبکی اصطلاحاً پست‌مدرن سروده شده است. از هم گسیختگی ذهنی شاعر در تمامی ابیات مشهود است و نتیجتاً در ذهن مخاطب هم پس از پایان هر شعر، جز تصاویری درهم و مبهم باقی نمی‌ماند. که البته این فضا را می‌توان تلاش شاعر برای تثبیت سبکی دانست که در اشعارش وانمود می‌کند. تلاشی که با آوردن ادبیات سنگین و تاریکی در تمامی کتاب نمودار است؛ بسامد بالای کلمات «عق زدن، خون، لعنت، تفنگ، ماشه، چاقو، خنجر، کافه، سیگار، پک زدن، شتک زدن، مرگ، زخمی، قفس، ترس، جنازه، چرک» و... گواه این نگاه است. در بسیاری از اشعار، شاعر خود را مقید به استفاده از قافیه‌هایی غیرفارسی و دشوار کرده است؛ «پرو، رنو، توگو، پزو، ماربرو، یوروف میشل فوکو» ، «سانس، فلورانس – آمریکا، دسیکا – اپرا، دزدمونا – کاستاریکا، فریدا – زمین، پوشکین» و... .

نمی‌خواهم با نگاه برادران ارشاد به سراغ این کتاب بروم که جابه‌جا نقطه‌چین‌های کتاب، نشان‌دهندۀ سانسورهای آن است؛ اما سؤالم از همۀ شاعران و طرفداران این‌گونه شعر این است که «اگر این شعر است، اصلاً چرا باید شعر گفت؟». اگر بناست شعر - و به‌طورکلی هنر – رسالتش این باشد که دست بگذارد روی نقطه‌های تیره و تار زندگی و آن‌ نقاط را آن‌قدر بسط دهد که اطلاق به کلِ هستی شود، چرا باید باشد؟ غرضم این نیست که بگویم فقط «سفیدی» باشد، بلکه نباید تنها «سیاهی» باشد.

اجمالاً، من به این‌گونه شعر که تنها پس از خواندنش، مخاطب از زندگی سیر می‌شود، هیچ اعتقادی ندارم و ترس دارم اگر روزی جایی گفتم شاعرم، مرا با این دسته یکی بدانند.

 

 

لینک این ریویو در گودریدز+

۶ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۱
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

کانال ترجمان علوم انسانی را مدتی قبل دوستی معرفی کرد. نگاهی کردم و خوشم آمد و تصمیم گرفتم بخوانمش. اما حقیقت این است که در وانفسای دنیای تلگرامی‌ام، من هیچ‌وقت موفق به مطالعه نشده‌ام. همیشه تلگرام برایم دو کارکرد داشته است؛ یکی روابط شخصی و دیگری مسائل کاری. هرچند تصمیم اول با خودم بود که نگذارم فضاهای مجازی جای مطالعاتم باشد، اما وقت‌هایی هم که یک استثناء پیدا کردم، دیدم نمی‌توانم و بلد نیستم و نمی‌شود در این فضا چیز یاد گرفت! القصه ترجمان علوم انسانی که سایت بی‌نظیری‌ست را هم داشتم همین‌طور از دست می‌دادم، که چند روز پیش عزیزی برایم یک فایل صوتی فرستاد از کانال ترجمان. تازه فهمیدم که ترجمان بعضی مقالاتش را، به صورت صوتی هم منتشر می‌کند. از آن روز به بعد، هر روز دارم یکی دو فایل صوتی ترجمان را گوش می‌دهم. چون معمولاً غذاخوردن هایم بیشتر از حد معمول طول می‌کشد، بهترین زمان را همین فرصت دیدم. هر وعدۀ غذایی، یک فایل صوتی!

القصه این مطلب اولاً دعوتی بود به ترجمان علوم انسانی، دوماً به این‌که اگر مثل خیلی‌ها فرصت و مثل من امکان مطالعه در فضای مجازی را ندارید، فایل‌های صوتی را در فرصت‌هایی که فقط یدی درگیر هستید، بگنجانید و سوماً چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم، دعوت به این مطلب به‌خصوص که یا بخوانید یا بشنویدش؛ تاریخ زشتی می گوید چیزی به نام زشتی وجود ندارد.

 

تاریخ زشتی می گوید چیزی به نام زشتی وجود ندارد / ترجمان علوم انسانی

۴ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۰۵
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

هربار با پدرم بیرون می‌رفتم و می‌خواست برای خودش روزنامه بخرد، یک کتاب قصه هم برای من می‌خرید. برای همین است که هنوز از دکه‌های روزنامه‌فروشی، بوی خاطره می‌شنوم...

 از بین آن‌همه کتاب قصه که غالبشان ترجمه‌شده بودند، بابابرفی برای من از همه عزیزتر بود و هست. در بین کتاب‌هایی که بیشترشان قصه‌های شاه و پری بود و ماجرای سفرهای اسرارآمیز و ماجراجویی‌ها و دانستنی‌های علمی، بابابرفی آن تنها داستانی بود که دست یخ‌زده‌اش را گذاشت روی قلبِ گرمِ کودکی‌ام...  شاید این اولین باری بود که درک می‌کردم در ازای هرچیزی، چیز دیگری از دست می‌رود... اولین باری بود که می‌دیدم بعضی‌ها برای نانِ بعضی دیگر، آب می‌روند... خوب یادم است وقتی می‌خواندمش غمگین می‌شدم و حس می‌کردم باید خیلی جدی چیزی از این قصه یادبگیرم که بابابرفی بیهوده نمرده باشد...

بابابرفی من هنوز و همیشه زنده است...

خیلی روزها دنبال این کتاب گشته بودم، حتی در کتابخانۀ یکی از کانون‌های پرورش فکری پیدایش کرده بودم که نتوانستم در ازای اهدای کتاب دیگری آن را بگیرم. تصور کنید وقتی فهمیدم دوباره در کتاب‌فروشی‌ها پیدایش شده چه حالی شدم و وقتی هدیه گرفتمش چه حال دیگری...

اگر اطرافتان کودک دارید یا خودتان کتاب کودک دوست دارید، حتماً سراغ این کتاب بروید.

 

۱ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۰۷
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

غزل‌داستان‌های سال بد را به‌خاطر نامش خریدم؛ در نمایشگاه کتاب، نشر روزبهان را که دیدیم و انبوه کتاب‌های نادر ابراهیمی را، با رفیق دویدیم سمتش و تندتند کتاب‌های نادر را بدون این‌که بدانیم چیست دقیقاً و ممکن است دوستش داشته باشیم یا نه، فقط چون قلم نادر ابراهیمی بود، برداشتیم و بیشتر بن تازه‌دانشجویی‌مان را در همان غرفه خرج کردیم. آن‌موقع من داستان بودم، و رفیق، غزل. و از ترکیب این نام که نادر برایمان انتخاب کرده بود، ذوق‌زده بودیم؛ غزل‌داستان... رفیق هم اول کتاب برایم تقدیم‌نامه‌ای نوشت، با همین مضمون.

از آن سال‌ها خواندنش به تعویق افتاد – مثل خیلی کتاب‌های دیگر... - تا این روزهای نوروز که یک اشتراک، لذت خواندنش را جلو انداخت.

نادر ابراهیمی نویسندۀ پرکاری‌ست که گمان نمی‌کنم در انتشار هیچ اثری از خود، وسواس به خرج داده باشد. او جوش و خروشی در ذات نویسندگی خود دارد، که این پرکاری قطعاً معلول آن است. اگرچه این ویژگی توانسته است نادر ابراهیمی را به آثار اعلایی چون یک عاشقانۀ آرام، بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم، آتش بدون دود و... برساند، اما آثاری نه چندان پرمایه را نیز در کارنامۀ او سبب شده است. حقیقت این است که – برای مثال – من بین حافظ بودن و مولوی بودن، قطعاً حافظ بودن را ترجیح می‌دهم؛ به‌سبب آن گزینشی که اولاً توسط خود حافظ بر آثارش صورت گرفته است و دوماً به‌علت اکتفا نکردن بر جوشش‌ها و کشف‌وشهودهای آنی قلم و کاغذ و همراه کردن فنون و اصول با آن. نادر ابراهیمی را در بخشی از آثارش مولوی‌وار می‌دانم؛ یعنی می‌توان از اثر به خودی خود لذت برد، بسیار هم، می‌توان از آن ایده‌یابی کرد و گسترۀ دید یافت، اما نمی‌توان از آن چگونه نوشتن یاد گرفت و نمی‌توان آن را وقتی سخن از اصول و فنون است،  نمونۀ موفقی معرفی کرد. و «غزل‌داستان‌های سال بد» از این جمله بود. اثری که نمودار مسیری است که نویسندۀ آتش بدون دود طی کرده است.

داستان‌هایی شاعرانه و یا درحقیقت، شعرهایی داستان‌وار؛ «غزل‌داستان» نامی‌ست که نادر ابراهیمی بر این نوع ادبی گذارده است. در غالب این غزل‌داستان‌ها، شعریت بر روایت غلبه دارد و حتی بعضی از آن‌ها را اگر با تقطیع بندها بنویسیم، می‌توان شعر سپید شمرد؛ مانند یادداشت‌های یک عاشق حرفه‌ای، سال بد، سخنی دیگر دربارۀ قفس و... . اما در بعضی نیز، این داستان است که غلبه دارد؛ مانند کرم شلیل، غریبه اگر فردا بماند، آخرین پیام و... . من از دستۀ اول، سخنی دیگر دربارۀ قفس را و از دستۀ دوم کرم شلیل را بسیار پسندیدم. اما اصل سخنم بر این است که این عدم یکدستی و عدم توازن درصد شعر یا داستان در «غزل‌داستان‌ها» منطقی نیست.

بسامد بالای استعاره‌های نزدیک به نماد شده در این مجموعه، ادبیات مبارزاتی، متأثر بودن از ادبیات کلاسیک فارسی و... از نکاتی‌ست که تیتروار از آن‌ها می‌گذرم.

مجموعاً، این مجموعه را دوست داشتم و لذت بردم، حتی برای بار دوم گذری به آن خواهم زد بعدها و قسمت‌های رنگی‌شده‌اش را بار دیگر می‌خوانم؛ اما از آن جمله که به کسی توصیه کنم، نخواهد بود.

 

بعضی از سطرهایی که رنگی کردم:

- بگذار تا لحظۀ آخر هم دست و پایی بزنیم؛ خسته‌تر مردن، راحت‌تر مردن است. / ص 37

- در مسیرم، گلِ اقاقیا رفته بود

که عطر غمناک گل اقاقیا مانده بود.

در مسیرم، آواز رفته بود

که تکه‌های شکستۀ اصوات، مانده بود.

در مسیرم – چگونه بگویم ای دوست – که در سال خوب، چه‌ها رفته بود

و در سال بد چه‌ها مانده بود. / ص 71

- کسانی هستند که به هنگام ترس، یا زمانی که به اسارت گرفته می‌شوند، آهنگ خوبشان، خوب‌ترین آهنگشان را دور می‌اندازند. کار غم‌انگیزی‌ست آقا؛ کاری‌ست که بعدها خیلی عذابشان می‌دهد. / ص 62

 

     غزل داستانهای سال بد

لینک این مطلب در گودریدز +

۲ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۴
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

اولش ناراحت شدم؛ اما حالا حس دق کردن دارم...

 نشسته‌ام و مثل یک عزادار درجۀ یک برای افشین یداللهی گریه می‌کنم. (هرچند می‌دانم از پیش بغض گلوگیری داشتم که این بهانۀ باریدنش شد...) وقتی یاد تک‌تک ترانه‌هایی می‌افتم که سروده است، سریال‌هایی که قریب‌به‌اتفاقشان از جمله معدودهای محبوب من بودند، حس ‌می‌کنم بخش مهمی از مجموعه‌ای که دوستش داشتم و حتی تا جانم رسوخ کرده بود، کنده شده است...

شدیداً به افشین یداللهی غبطه می‌خورم. چه چیزی از این بهتر که بمیری و کلمه‌هایت تا همیشه ورد زبان آدم‌ها باشد؟ یک شاعر چه چیزی از این بیشتر می‌خواهد که واژه‌هایش او را تا ابد زنده نگه‌ دارند؟

مگر مدار صفر درجه بی افشین یداللهی آنی می‌شد که دل آن‌همه آدم را لرزاند؟ مگر شب دهم بی ترانه‌اش به جایی می‌رسید که اگر صدبار دیگر هم بازپخش شود، ما بنشینیم و از سر تا تهش را نگاه کنیم؟ مگر خیلی از خواننده‌ها بی ترانه‌سرای باسواد و زبده‌ای مثل او به جایی می‌رسیدند؟

از همۀ این‌ها بیشتر و بزرگ‌تر، غم یتیم شدن موسیقی مدار صفر درجه است که دلم را می‌آشوبد...

 آخ آخ آخ... چه رسمی داری ای دوره زمونه... که هرروزت یه‌جا عاشق کشونه....

 

 

خدا رحمت کند.

۴ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۴
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی

همچنان صدای تک‌وتوک بمب و نارنجک از خیابان پشتی می‌آید. چقدر از چهارشنبه‌سوری بیزارم...

امروز همسایه‌ها ریخته بودند در کوچه و بد و بیراه بار می‌کردند به پسرهای نوجوانی که مثل سربازهای تشنه به جنگ، زل زده بودند به قربانی‌هایشان. من هم به‌زحمت جلوی خودم را گرفتم که چیزی نگویم. نمی‌دانم چطور می‌شود از صدای وحشتناکی که شیشه‌ها را می‌لرزاند «لذت» برد؟ من اصلاً جنس این لذت را نمی‌فهمم. بچه هم که بودم، تخس هم که بودم، دلخوشی چهارشنبه‌سوزی برایم چیزی بیشتر از آتشی که در حیاط راه می‌انداختیم نبود، آن هم به عشق سیب‌زمینی ذغالی‌های آخرش!

واقعاً نمی‌دانم چطور می‌توانند فکر نکنند به یک جانباز اعصاب و روان که با هرصدا به جنون می‌رسد، چطور به فکر آن بیماری نیستند که از درد بی‌تاب است و لازم است استراحت کند. یا آن نوزادی که تازه خوابش برده است و اگر بدخواب شود یک جماعت را باید شب تا صبح بیدار نگه دارد. چطور به زن‌های باردار فکر نمی‌کنند که چقدر آسیب می‌بینند از این وحشت‌ها؟ من که هیچ‌کدام این‌ها نبودم، فقط بعد از سه-چهار روز کار بی‌وقفه، خواستم چرت کوتاهی بزنم، دیوانه شدم از بس خوابیدم و از خواب پریدم؛ مثل برزخ بود این بین خواب و بیداری در نوسان بودن.

نرفتم دم پنجره و داد و بیداد راه ننداختم، اما تا دلتان بخواهد مثل پیرزن‌های تنگ‌حوصله، نفرینشان کردم! زنگ زدم به رفیق، دیدم او هم نفرینش به راه است! رفیق‌بچه را به زحمت خوابانده بوده و سروصداها بیدارش کرده بوده و خواب‌زده و بداخلاق! داشتم فکرمی‌کردم، این‌قدر نفرین و آه و ناله پشت سر این آدم‌ها هست، که قطعاً روزی یک‌جایی دامانشان را می‌گیرد. چندسال دیگر می‌نشینند و نق می‌زنند که به هر دری می‌زنند بسته است، همه‌جا کارشان گیر می‌کند، نمی‌دانند چرا همیشه مقروضند، چرا هرچه بلا و مصیبت است مال آن‌هاست، چرا این‌همه تصادف و مریضی و... دارند و و و ... . نمی‌گویم راضی به دیدن این روزهایشان هستم؛ این‌قدرها هم بدجنس نیستم. اما می‌گویم آزار و اذیت بندگان خدا، آن هم بی‌ که هیچ آزاری به تو رسانده باشند، گناه سنگینی‌ست که قطعاً بی‌جواب نمی‌ماند. حاج‌آقا میرباقری می‌گفتند هر خیری که به ما می‌رسد از جانب خداست و هر شری که به ما می‌رسد از جانب خودمان، گناهانمان و نفسمان است؛ لااقل اگر دو روز دیگر در گرفتاری افتادیم، نیندازیم گردن خدا، یادمان باشد داریم چوب کارهای خودمان را می‌خوریم.

امیدوارم فردا این بساط جمع شده باشد، مطمئن نیستم اگر کسی در خیابان کنارم ترقه پرت کند، در سکوت از کنارش عبور کنم!

۲ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۳
الـ ه ـام 8 عـظـیـمـی